تبليغاتX
قدرت فکر و نگرش
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
بهشت و دوزخ

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 5:21 | 
قبول ایراد برای تغییر
 

 هیچ می دونید بیل گیتس چطوری بیل گیتس شد؟شانسی یا فرمولی بلد بوذ؟

بیل گیتس:

وقتی خبرهای ناخوشایند را نه به عنوان منفی بلکه به عنوان شواهدی برای نیاز به تغییر پذیرا شوید، مغلوب آن نمی شوید.از آن می آموزید.این کل کاری است که باید در نزدیک شدن به شکست هایتان انجام دهید و من اعتقاد دارم ، ما چیزهای زیادی درباره ناکامی های مایکروسافت میدانیم.

در دهه ۱۹۸۰ محصول صفحه گسترده چند منظوره ما نتوانست در مقابل لوتوس ۱-۲-۳ قد علم کند.ما نیمه دوم دهه ۸۰ را به کار بر روی پایگاه داده ای موسوم به اومگا سپری کردیم که سرانجام پروژه را در سال ۱۹۹۰ رها کردیم...ما استراتژی دراز مدتمان را در باره سیستم عامل را بر ساخت مشترک os/2با IBM بنا نهادیم،ولی آن پروژه پس از صرف صذها میلیون دلار و ساعتهای بی شمار در ۱۹۹۲ به انتها رسید...در اوایل دهه ۱۹۹۰ مجبور شدیم دستیار دیجیتال شخصی نیوتونی شکلمان را کنار بگذاریم چون تکنولوژی اش به اندازه کافی خوب نبود...در ۱۹۹۳ پروژه ای موسوم به "microsoft at work" داشتیم که فکر می کردیم باعث انقلابی در ماشینهای اداری از قبیل دستگاههای کپی و فکس میشود،ولی هرگز سازگار نشد...در اواسط دهه ۱۹۹۰ شوهای اینترنتی سبک تلویزیونی ما در MSN با شکست مواجه شدند.

سنگینی این شکستها می توانست مرا آنقدر افسرده کند که دیگر نتوانم کار کنم.در عوض من از چالشها و از این که می توانیم از خبرهای بد برای کمک به حل مسائل فردا استفاده کنیم خوشحالم.

حالا تو بگو:  بیل گیتس چطوری بیل گیتس شد؟شانسی یا فرمولی بلد بوذ؟

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 18:32 | 
ویلون نوازی در مترو !

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش او را با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

وب سایت جاشوا بل: http://www.joshuabell.com/

 

عکس های جاشوا بل

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:58 | 
پیش داوری...

فرض کنید

 به شما

 (انسان ساده . فیلسوف. بازاری.محقق.سیاسی. دانشمند... )

 این امکان را میدهند که یک رئیس برای کل دنیا انتخاب کنید !.....................................

...........................

بسیار جالب و روشنگر(متن کامل در ادامه مطلب)

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:25 | 
داستان موفقیت
                                             داستان موفقیت شما چیست؟

این بخش در اختیار کسانی است که در گذشته دچار افسردگی یا شکست بوده و توانسته‌اند به شیوه‌های  مختلف بر این مشکل خود غلبه کنند و مایلند تجربیات خود در این مورد را با دیگر بازدیدکنندگان سایت به اشتراک گذارند. هدف از راه‌اندازی این بخش، ایجاد انگیزه مثبت در مبتلایان به افسردگی و اضطراب برای مقابله و فائق آمدن بر مشکلات خود است.
داستان‌های خود را (با نام واقعی یا مستعار) در قسمت نظرات برای ما ارسال کنید.
در صورتی که تمايل داريد ديگران با شما در ارتباط باشند، نشانی پست‌الکترونيک (email) خود را نيز درج نماييد.

 

                                            OJP0006276

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 10:53 | 
ماهیگیر
                                       

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :

- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

 

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .

هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .

 

به ياد داشته باش :

به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 22:3 | 
باورها و تاثیر فوق العاده عجیب آنها
                                              
آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند :80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب
كردند . يك شهرك را به دور از هياهو مانند با 40 سال پيش ساختند . غذاهاي 40 سال پيش
در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فيلم هاي
قديمي ، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد
اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ،
خميدگي بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به
داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6 ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست مي ايستادند
، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان
، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهاي دست و صورت از بين رفت ...علت چه بود ؟
خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40 سال پيش زندگي كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .
انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر لحظه
به او القا ميكند كه چگونه بينديشد . اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان است . انسانهاي
موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند. انسانهاي ثروتمند ، باورهاي عالي و
ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت
ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند . قانون زندگي قانون باورهاست
. باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است . توانمندي يك انسان را باورهاي او تعيين مي كند .
انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . دستاوردهاي شما را در زندگي باورهاي شما ميسازند .
زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه هاست و انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلي
|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 21:33 | 
دانه ای که سپیدار بود
                                                   

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان  دانه ی کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد  و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد  می زد و می گفت: « من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.»اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد. دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک  روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم.
کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.» خدا گفت: « اما عزیز کوچکم!تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد
تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.»
دانه ي کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را  پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست  ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 19:22 | 
از منفی ها مثبت بساز
                                                         

راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از بی امکانی به عنوان نقطه قوت است .

کودکی 10 ساله که دست چپش در یک حادثه ی رانندگی از بازو قطع شه بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد !

استاد پذیرفت و پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند . در حدود 6 ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد . در عرض این 6 ماه حتی یک فن جودو را به او آموزش نداد . بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر بر گزار می شود . استاد به کودک 10 ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی همان تک فن کار کرد . سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با همان تک فن همه ی رقیبان خود را شکست دهد. ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد هم در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک راز موفقیتش را از استاد پرسید . استاد گفت دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیه تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی را نداشتی ! یاد بگیر که در زندگی از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی!!.

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 12:16 | 
گاهی به نگاهت نگاه کن !

 ZSP0001159

 

انیشتین می گفت :" آنچه در مغزتان می گذرد ،جهانتان را می آفریند. "

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره های علم موفقیت)احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که می گوید :" اگر می خواهید در زندگی و روابط شخصی تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می خواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی تان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید ."

 او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی ،ملموس تر می کند :" صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم . تقریبا یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود  و  در مجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد . بچه هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می کردند . یکی از بچه ها با صدای بلند گریه می کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می کشید و خلاصه اعصاب همه مان توی اتوبوس خرد شده بود . اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلا به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که : آقای محترم ! بچه هایتان واقعا دارند همه را آزار می دهند . شما نمی خواهید جلویشان را بگیرید ؟ مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد  کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت : بله ، حق با شماست . واقعا متاسفم . راستش ما داریم از بیمارستانی برمی گردیم که همسرم ، مادر همین بچه ها ٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است . من واقعا گیجم و نمی دانم باید به این بچه ها چه بگویم . نمی دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد ."

 استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد :" صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ " و خودش ادامه می دهد که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به ان مرد گفتم : واقعا مرا ببخشید . نمی دانستم . آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

 اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این اندازه بی ملاحظه باشد ٬اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم ."

" حقیقت این است که به محض تغییر برداشت ٬ همه چیز ناگهان عوض می شود . کلید یا راه حل هر مسئله ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می دهد."

دکتر کاوی با این صحبتش آدم را به یاد بیت زیبای مولانا می اندازد که :

" پیش چشم ات داشتی شیشه ی کبود

لاجرم عالم کبودت می نمود "

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 8:37 | 
شیشه یا آینه

جوانی نزد یك روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیك خواست . روحانی او را به كنار پنجره برد و پرسید: "چه می بینی؟"

"آدم هایی كه می آیند و می روند و گدای كوری كه در خیابان صدقه می گیرد."

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:"در آینه نگاه كن و بعد بگو چه می بینی."

"خودم را می بینم."

"دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هر دو از یك ماده اولیه ساخته شده اند، شیشه. اما در آینه ، لایه نازكی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در ان چیزی جز شخص خودت را نمی بینی . این دو شیء شیشه ای را با هم مقایسه كن. وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می كند . اما وقتی از نقره(یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بینید. تنها وقتی ارزش داری ، كه شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشم هایت برداری ، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری."

                                                                            پائولو كوئلیو

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:2 | 
عقاب باش
 

عقاب باش

داستان جالب و اموزنده در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:56 | 
فردی که مانع پیشرفت شما بود درگذشت
 

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

FAN1003578ISP2057901
|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:6 | 
ادراك سلول اوليه و زبان تصویر ذهنی

سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام. امروز براي تنوع مطالب مي خوام درباره ي موضوعي با شما صحبت كنم به نام " ادراك سلول اوليه". اين مبحث خيلي جذابه  و كاملا" علمي و واقعيه. شايد يه كمي به نظرتون سخت بياد اما خوب و با دقت بخونينش چون توي درسهاي خودمون  مي خوايم ازش استفاده كنيم.

 

صحبت كردن از ادراك سلول اوليه مستلزم اينه كه ما " كليو باكستر " رو كه " پدر نيروي ادراك سلول اوليه " ناميده شد، رو بشناسيم.: كليو باكستر" كسي است كه هيچ گونه مدرك تحصيلي ندارد!داراي مدرك دكترا هم نيست! اين آقا با وجود اينكه در دانشگاه تگزاس و همين طور در كالج " ميدلبوري در ورمونت" و تگزاس آ_ ام ، به تحصيل در رشته هاي مهندسي و كشاورزي و روانشناسي پرداخت ، به دليل يك ترم نرفتن به دانشگاه از اخذ مدركهاي علمي خودش محروم شد!

به قول گودمن، گوروي بزرگ متافيزيك: "شايد اگه كليو باكستر از داشتن مدرك فارغ التحصيلي خود در هر رشته ي علمي، محروم نمي شد، آن وقت تمام دانشمندان جهان و همين طور من و شما، هرگز پي نمي برديم كه چنانچه يكي از انگشتان ما زخمي شود، كرفسها و كلم قمريهاي درون يخچال ما آن را حس كرده و به ثبت خواهند رسانيد! " ( تعجب نكنيد، براتون توضيح مي دم! )

 به گونه اي شاعرانه تر: " انسان نمي تواند به گلي دست بزند بدون آنكه ستاره اي در آسمان بلرزد! "

 

حالا كه مي دونم كنجكاو شدين تا رابطه ي زخمي شدن انگشت رو با كلم قمريهاي توي يخچال بدونيد، پس مي ريم سر اصل ماجرا!

 

شروع ماجرا :

در فوريه ي 1996 ، كليو باكستر توي لابراتوار خودش در شهر نيويورك، نشسته بود كه به طور اتفاقي نگاهش به.....................................

 

برای مطالعه متن کامل و جالب به ادامه مطلب بروید

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 21:57 | 
از ویکتور هوگو

   برایت آرزومندم!!   


 

 

 

 

 

 

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
 


 CCP0011141

برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد
اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدینگونه است،

FAN2016856
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته
باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش
قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت
غره نشوی
 SBP0018409

و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا
در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است؛

همین مفید بودن کافی باشد تا
تو را سرِ پا
نگه‌دارد
.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی
که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،

بلکه با کسانی که
اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر می‌کنند
.
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای
دیگران
نمونه شوی
.
CCP0017863 

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
.
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان
یابند. 
 CBP1049898

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک
سَهره
گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد
.
چرا که به این
طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

AGP0009447

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر
زندگی در یک درخت وجود
دارد.

ISP2064985

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در
عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و
بگوئی: «این مالِ من است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ

دیگری
است!
و در پایان، اگر مرد

باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر
زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز
هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید
 CZP0011912

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
.
ویکتور هوگو

AGP0030523

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 15:14 | 
كدام را سوار مي‌كنيد؟
                                       SBP0140086

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:

شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.

____________________________

پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد.

؟!

؟!

؟!

؟!

؟!

لطفا پس از حدس برای دیدن جواب سوال و نتیجه جالبی که میتواند همیشه به ما کمک کند به قسمت ادامه مطلب بروید

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 13:21 | 
سنگ هاي بزرگ شما كدامند؟

متن حكايت

معلمي با جعبه‌اي در دست وارد كلاس شد و جعبه را روي ميز گذاشت. بدون هيچ كلمه‌اي، يك ظرف شيشه‌اي بزرگ و چند سنگ بزرگ از داخل جعبه برداشت و تا جايي كه ظرف گنجايش داشت سنگ بزرگ داخل ظرف گذاشت.

سپس از شاگردان خود پرسيد: آيا اين ظرف پر است؟

همه شاگردان گفتند: بله.

سپس معلم مقداري سنگ‌ريزه از داخل جعبه برداشت و آنها را به داخل ظرف ريخت و ظرف را به آرامي تكان داد. سنگ‌ريزه‌ها در بين مناطق باز بين سنگ هاي بزرگ قرار گرفتند. اين كار را تكرار كرد تا ديگر سنگ‌ريزه‌اي جا نشود.

دوباره از شاگردان پرسيد: آيا ظرف پر است؟

شاگردان با تعجب گفتند: بله.

دوباره معلم ظرفي از شن را از داخل جعبه بيرون آورد و داخل ظرف شيشه اي ريخت و ماسه‌ها همه جاهاي خالي را پر كردند.

معلم يكبار ديگر پرسيد: آيا ظرف پر است؟ و شاگردان يكصدا گفتند: بله.

معلم يك بطري آب از داخل جعبه بيرون آورد و روي همه محتويات داخل ظرف شيشه‌اي خالي كرد و گفت: حالا ظرف پر است.

سپس پرسيد: مي‌دانيد مفهوم اين نمايش چيست؟

و گفت: اين شيشه و محتويات آن نمايي از زندگي شماست. اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت. سنگهاي بزرگ مهم‌ترين چيزها در زندگي شما هستند؛ خدايتان، خانواده‌تان، فرزندانتان، سلامتي‌تان، دوستانتان و مهم‌ترين علايق‌تان. چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر نباشند ولي اين‌ها باقي بمانند، باز زندگي‌تان پاي برجا خواهد بود. به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ گاه به آنها دست نخواهيد يافت. اما سنگ‌ريزه‌ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل تحصيل، كار، خانه و ماشين‌. شن‌ها هم ساير چيزها هستند؛ مسايل خيلي ساده.

معلم ادامه داد: اگر با كارهاي كوچك (شن و آب) خود را خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت. اول سنگ‌هاي بزرگ را در نظر داشته باشيد، چيزهايي كه واقعاً برايتان اهميت دارند.

شرح حكايت

كارها را بايد دسته بندي و اولويت بندي كرد و در زمان مناسب آنها را انجام داد. سنگ هاي بزرگ شما كدامند؟

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 11:52 | 
نکته
شبی در بیابان مکه پای رفتنم نماند. سر بنهادم و شتربان را گفتم :دست از من بدار. گفت:ای برادر حرم در پیش است و حرامی از پس اگر رفتی بردی و اگر خفتی مردی .

 خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت

                                    شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت

                                                                             "سعدی"

------------------------------------------------------------------------------------------

  تنها مانع موجود در راه رسيدن به خوشبختي                                         

      اعتقاد شما به وجود مانع است                                                   

                                               

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 16:27 | 
افسانه نرگس
کيمياگر افسانه ی نرگس را می دانست،جوان زيبايی که هر روز می رفت تا زيبايی خود را در
يک درياچه تماشا کند. چنان شيفته خود می شد که روزی به درون درياچه افتاد و غرق شد.
در مکانی که از آن جا به آب افتاده بود، گلی روييد که نامش را” نرگس“ نهادند.

نرکس مست


هنگامی که نرگس مرد ،اوريادها(الهه های جنگل) به کنار درياچه آمدند که از يک درياچه ی
آب شيرين، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله يافته بود.
اوريادها پرسيدند: چرا می گريی؟
درياچه گفت: « برای نرگس می گريم».
اوريادها گفتند:«آه، شگفت آور نيست که برای نرگس می گريی...»
و ادامه دادند:«هر چه بود،با آن که ما همواره در جنگل در پی او می شتافتيم،تنهاتو فرصت داشتی
از نزديک زيبايی او را تماشا کنی».
درياچه پرسيد:«مگر نرگس زيبا بود؟»
اوريادها، شگفت زده پاسخ دادند:«چه کسی بهتر از تو می تواند اين حقيقت را بداند؟هر چه بود
هر روز در کنار تو می نشست».
درياچه لختی ساکت ماند. سرانجام گفت: 
 «من برای نرگس می گريم، اما هر گز زيبايی او را در نيافته بودم.
برای نرگس می گريم، چون هر بار از فراز کناره ام به رويم خم می شد،
می توانستم در اعماق ديدگانش،بازتاب زيبايی خودم را ببينم».


متن فوق گزیده ای بود از مقدمه کتاب کیمیاگر اثر جاودان
پائولو کوئیلو

برداشت شما از این داستان زیبا چیست؟

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 14:12 | 
در جستجو تردید نکن

راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و گفت :

(( نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .))

مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت . اما ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته است .

آن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.))

مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟

در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد .

|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 14:52 | 
برنده هيچگاه تسليم نمي شود
                                              

                                BXP0022839

روزي از روزها و شبي از شبها، خواهم افتاد و خواهم مُرد. اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم، تا هر چه دورتر بيفتم، تا هر چه ديرتر بيفتم . هر چه ديرتر و دورتر بميرم. نمي خواهم حتي يک گام يا يک لحظه، بيش از آنکه مي توانستم بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم . همين.  (دكتر علي شريعتي)

از چرچيل در خواست شد تا در مدرسه ابتدايي که زماني در آن تحصيل مي کرد سخنراني کند. مدير مدرسه به دانش آموزان گفت: متفکر دنياي غرب تا دقايقي ديگر برايتان سخنراني خواهد کرد و به آنها پيشنهاد کرد که قلم و کاغذي به دست گرفته و سخنان او را يادداشت کنند .چرچيل پس از آنکه پشت تريبون قرار گرفت، گفت: (هيچ وقت، هيچ وقت، هيچ وقت، تسليم نشويد) و سپس در جايش نشست.

(يک راند ديگر مبارزه کن وقتي پاهايت چنان خسته اند که به زور راه مي روي يک راند ديگر مبارزه کن وقتي بازوهايت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداري يک راند ديگر مبارزه کن . وقتي که چشمانت سياهي مي رود و چنان خسته اي که آرزو مي کني حريف مشتي به چانه ات بزند و کار را تمام کند يک راند ديگر مبارزه کن و به ياد داشته باش مردي که همواره يک راند ديگر مبارزه مي کند هرگز شکست نمي خورد.)

برنده هيچگاه تسليم نمي شود وتسليم شونده هيچگاه برنده نمي شود.

 

 
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 11:18 | 
پیش داوری

                SIP2000129

شبي در فرودگاه  زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود.

 او براي گذران وقت به كتابفروشي فرودگاه رفت ، كتابي گرفت و سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست او غرق مطالعه كتاب بود كه ناگاه متوجه شخص كنار دستي اش شد كه بي هيچ شرم و حيايي يكي از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد. زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي مساله را ناديده گرفت و به مطالعه كتاب و خوردن هرازگاهي كلوچه ها ادامه داد. البته در همين حال دزد بي چشم و رو پاكت  كلوچه های او را خالي می كرد. زن با گذشت لحظه به لحظه ، بيش از پيش خشمگين ميشد او پيش خود انديشيد اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شك و ترديدي چشمش را كبود كرده بودم و هر چه میخواستم به او جلوی دیگران ...........................  

 
با هر كلوچه اي كه زن از داخل پاكت بر ميداشت ، شخص نيز يک کلوچه برميداشت . وقتي كه فقط يك كلوچه در پاكت مانده بود ، زن متحير ماند كه چه كند ، شخص با تبسمي كه بر چهره اش نقش بسته بود آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد و در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز ميكرد ، نصف ديگرش را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف كلوچه را از او قاپيد و پيش خود انديشيد :اوه ، اين شخص نه تنها ديوانه است بلكه بي ادب هم تشريف دارند. عجب!حتي يك تشكر خشك و خالي هم نكرد.

 زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه اينچنين آزرده خاطر شده باشد ؛ بهمين خاطر وقتي كه پرواز او را اعلام كردند ، از ته دل نفس راحتي كشيد  سپس وسايلش را جمع كرد و بي آنكه حتي نيم نگاهي به دزد بيفكند راه خود را گرفت و رفت . زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جاي گرفت. سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقيمانده را به اتمام برساند . دستش را كه داخل كيفش برد از تعجب كم مانده بود بر جاي خود ميخكوب شود.پاكت كلوچه اش مقابل چشمانش بود !! زن با ياس و نااميدي نالان به خود گفت :پس پاكت كلوچه ها مال آن شخص بوده و من بودم كه از كلوچه هاي او ميخوردم ! ديگر براي عذرخواهي خيلي دير شده بود  حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميدكه...............................

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 9:56 | 
بیل گیتس

زندگی نامه بزرگان آی تی

ويليام هنري گيتس سوم مشهور به بيل گيتس (Bill Gates) رئيس و موسس شرکت مايکروسافت می باشد. در حال حاضر مايکروسافت با بيش از چهل هزار کارمند در شصت کشور جهان و با درآمد خالص 25.3 ميليارد دلار در پايان سال مالي 2001 يکي از موفقترين شرکتهاي ايالات متحده امريکا و يکي از راهبران صنعت کامپيوتر بوده است. بيل گيتس در 28 اکتبر سال 1955 در يک خانواده متوسط در شهر سياتل امريکا متولد شد.پدر بيل , ويليام هنري گيتس دوم وکيل دادگستري و يکي از سرشنايان شهر سياتل است و مادر او آموزگار مدرسه و يکي از اعضا هيئت مديره United Way International بود که در امور خيره نيز فعاليت داشت. بيل گيتس در اين خانواده و در کنار دو خواهر خود رشد کرد.گيتس در کودکي بيشتر وقت خود را در کنار مادربزرگ خود..........................
 
برای مطالعه متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید
 
 
 

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 13:32 | 
سفر دو خط موازی
(برای مطالعه روی ادامه مطلب کلیک کنید)
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:22 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar