| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
بهشت و دوزخ
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت: اين كار شما تروريسم خالص است! پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!! وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت: ((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند)) |+| نوشته شده توسط رضا در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 5:21 |
قبول ایراد برای تغییر
هیچ می دونید بیل گیتس چطوری بیل گیتس شد؟شانسی یا فرمولی بلد بوذ؟ بیل گیتس: وقتی خبرهای ناخوشایند را نه به عنوان منفی بلکه به عنوان شواهدی برای نیاز به تغییر پذیرا شوید، مغلوب آن نمی شوید.از آن می آموزید.این کل کاری است که باید در نزدیک شدن به شکست هایتان انجام دهید و من اعتقاد دارم ، ما چیزهای زیادی درباره ناکامی های مایکروسافت میدانیم. در دهه ۱۹۸۰ محصول صفحه گسترده چند منظوره ما نتوانست در مقابل لوتوس ۱-۲-۳ قد علم کند.ما نیمه دوم دهه ۸۰ را به کار بر روی پایگاه داده ای موسوم به اومگا سپری کردیم که سرانجام پروژه را در سال ۱۹۹۰ رها کردیم...ما استراتژی دراز مدتمان را در باره سیستم عامل را بر ساخت مشترک os/2با IBM بنا نهادیم،ولی آن پروژه پس از صرف صذها میلیون دلار و ساعتهای بی شمار در ۱۹۹۲ به انتها رسید...در اوایل دهه ۱۹۹۰ مجبور شدیم دستیار دیجیتال شخصی نیوتونی شکلمان را کنار بگذاریم چون تکنولوژی اش به اندازه کافی خوب نبود...در ۱۹۹۳ پروژه ای موسوم به "microsoft at work" داشتیم که فکر می کردیم باعث انقلابی در ماشینهای اداری از قبیل دستگاههای کپی و فکس میشود،ولی هرگز سازگار نشد...در اواسط دهه ۱۹۹۰ شوهای اینترنتی سبک تلویزیونی ما در MSN با شکست مواجه شدند. سنگینی این شکستها می توانست مرا آنقدر افسرده کند که دیگر نتوانم کار کنم.در عوض من از چالشها و از این که می توانیم از خبرهای بد برای کمک به حل مسائل فردا استفاده کنیم خوشحالم. حالا تو بگو: بیل گیتس چطوری بیل گیتس شد؟شانسی یا فرمولی بلد بوذ؟ |+| نوشته شده توسط رضا در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 18:32 |
ویلون نوازی در مترو !
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. وب سایت جاشوا بل: http://www.joshuabell.com/
عکس های جاشوا بل |+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:58 |
پیش داوری...
فرض کنید به شما (انسان ساده . فیلسوف. بازاری.محقق.سیاسی. دانشمند... ) این امکان را میدهند که یک رئیس برای کل دنیا انتخاب کنید !..................................... ........................... بسیار جالب و روشنگر(متن کامل در ادامه مطلب)
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:25 |
داستان موفقیت
داستان موفقیت شما چیست؟
این بخش در اختیار کسانی است که در گذشته دچار افسردگی یا شکست بوده و توانستهاند به شیوههای مختلف بر این مشکل خود غلبه کنند و مایلند تجربیات خود در این مورد را با دیگر بازدیدکنندگان سایت به اشتراک گذارند. هدف از راهاندازی این بخش، ایجاد انگیزه مثبت در مبتلایان به افسردگی و اضطراب برای مقابله و فائق آمدن بر مشکلات خود است.
|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 10:53 |
ماهیگیر
دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست . هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد . ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد : - چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟ مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است . ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم . خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد . اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني . هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .
به ياد داشته باش : به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ، به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .
|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 22:3 |
باورها و تاثیر فوق العاده عجیب آنها
آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند :80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب
كردند . يك شهرك را به دور از هياهو مانند با 40 سال پيش ساختند . غذاهاي 40 سال پيش
در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فيلم هاي
قديمي ، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد
اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ،
خميدگي بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به
داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6 ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست مي ايستادند
، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان
، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهاي دست و صورت از بين رفت ...علت چه بود ؟
خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40 سال پيش زندگي كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .
انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر لحظه
به او القا ميكند كه چگونه بينديشد . اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان است . انسانهاي
موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند. انسانهاي ثروتمند ، باورهاي عالي و
ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت
ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند . قانون زندگي قانون باورهاست
. باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است . توانمندي يك انسان را باورهاي او تعيين مي كند .
انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . دستاوردهاي شما را در زندگي باورهاي شما ميسازند .
زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه هاست و انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلي |+| نوشته شده توسط رضا در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 21:33 |
دانه ای که سپیدار بود
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: « من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.»اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد. دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. |+| نوشته شده توسط رضا در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 19:22 |
از منفی ها مثبت بساز
راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از بی امکانی به عنوان نقطه قوت است . کودکی 10 ساله که دست چپش در یک حادثه ی رانندگی از بازو قطع شه بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد ! استاد پذیرفت و پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند . در حدود 6 ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد . در عرض این 6 ماه حتی یک فن جودو را به او آموزش نداد . بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر بر گزار می شود . استاد به کودک 10 ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی همان تک فن کار کرد . سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با همان تک فن همه ی رقیبان خود را شکست دهد. ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد هم در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک راز موفقیتش را از استاد پرسید . استاد گفت دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیه تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی را نداشتی ! یاد بگیر که در زندگی از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی!!. |+| نوشته شده توسط رضا در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 12:16 |
گاهی به نگاهت نگاه کن !
انیشتین می گفت :" آنچه در مغزتان می گذرد ،جهانتان را می آفریند. " استفان کاوی (از سرشناسترین چهره های علم موفقیت)احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که می گوید :" اگر می خواهید در زندگی و روابط شخصی تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می خواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی تان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید ." او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی ،ملموس تر می کند :" صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم . تقریبا یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و در مجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد . بچه هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می کردند . یکی از بچه ها با صدای بلند گریه می کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می کشید و خلاصه اعصاب همه مان توی اتوبوس خرد شده بود . اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلا به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که : آقای محترم ! بچه هایتان واقعا دارند همه را آزار می دهند . شما نمی خواهید جلویشان را بگیرید ؟ مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت : بله ، حق با شماست . واقعا متاسفم . راستش ما داریم از بیمارستانی برمی گردیم که همسرم ، مادر همین بچه ها ٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است . من واقعا گیجم و نمی دانم باید به این بچه ها چه بگویم . نمی دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد ." استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد :" صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ " و خودش ادامه می دهد که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به ان مرد گفتم : واقعا مرا ببخشید . نمی دانستم . آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و.... اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این اندازه بی ملاحظه باشد ٬اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم ." " حقیقت این است که به محض تغییر برداشت ٬ همه چیز ناگهان عوض می شود . کلید یا راه حل هر مسئله ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می دهد." دکتر کاوی با این صحبتش آدم را به یاد بیت زیبای مولانا می اندازد که : " پیش چشم ات داشتی شیشه ی کبود لاجرم عالم کبودت می نمود " |+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 8:37 |
شیشه یا آینه
جوانی نزد یك روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیك خواست . روحانی او را به كنار پنجره برد و پرسید: "چه می بینی؟" "آدم هایی كه می آیند و می روند و گدای كوری كه در خیابان صدقه می گیرد." بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:"در آینه نگاه كن و بعد بگو چه می بینی." "خودم را می بینم."
"دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هر دو از یك ماده اولیه ساخته شده اند، شیشه. اما در آینه ، لایه نازكی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در ان چیزی جز شخص خودت را نمی بینی . این دو شیء شیشه ای را با هم مقایسه كن. وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می كند . اما وقتی از نقره(یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بینید. تنها وقتی ارزش داری ، كه شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشم هایت برداری ، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری." پائولو كوئلیو |+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:2 |
عقاب باش
|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:56 |
فردی که مانع پیشرفت شما بود درگذشت
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.» |+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:6 |
ادراك سلول اوليه و زبان تصویر ذهنی
سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام. امروز براي تنوع مطالب مي خوام درباره ي موضوعي با شما صحبت كنم به نام " ادراك سلول اوليه". اين مبحث خيلي جذابه و كاملا" علمي و واقعيه. شايد يه كمي به نظرتون سخت بياد اما خوب و با دقت بخونينش چون توي درسهاي خودمون مي خوايم ازش استفاده كنيم.
صحبت كردن از ادراك سلول اوليه مستلزم اينه كه ما " كليو باكستر " رو كه " پدر نيروي ادراك سلول اوليه " ناميده شد، رو بشناسيم.: كليو باكستر" كسي است كه هيچ گونه مدرك تحصيلي ندارد!داراي مدرك دكترا هم نيست! اين آقا با وجود اينكه در دانشگاه تگزاس و همين طور در كالج " ميدلبوري در ورمونت" و تگزاس آ_ ام ، به تحصيل در رشته هاي مهندسي و كشاورزي و روانشناسي پرداخت ، به دليل يك ترم نرفتن به دانشگاه از اخذ مدركهاي علمي خودش محروم شد! به قول گودمن، گوروي بزرگ متافيزيك: "شايد اگه كليو باكستر از داشتن مدرك فارغ التحصيلي خود در هر رشته ي علمي، محروم نمي شد، آن وقت تمام دانشمندان جهان و همين طور من و شما، هرگز پي نمي برديم كه چنانچه يكي از انگشتان ما زخمي شود، كرفسها و كلم قمريهاي درون يخچال ما آن را حس كرده و به ثبت خواهند رسانيد! " ( تعجب نكنيد، براتون توضيح مي دم! ) به گونه اي شاعرانه تر: " انسان نمي تواند به گلي دست بزند بدون آنكه ستاره اي در آسمان بلرزد! "
حالا كه مي دونم كنجكاو شدين تا رابطه ي زخمي شدن انگشت رو با كلم قمريهاي توي يخچال بدونيد، پس مي ريم سر اصل ماجرا!
شروع ماجرا : در فوريه ي 1996 ، كليو باكستر توي لابراتوار خودش در شهر نيويورك، نشسته بود كه به طور اتفاقي نگاهش به.....................................
برای مطالعه متن کامل و جالب به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط رضا در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 21:57 |
از ویکتور هوگو
برایت آرزومندم!!
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، برایت همچنان آرزو دارم
و نیز آرزومندم و امیدوام اگر جوان هستی امیدوارم سگی را نوازش کنی امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد |+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 15:14 |
كدام را سوار ميكنيد؟
يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود: شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس ميگذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد. ____________________________ پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد. ؟! ؟! ؟! ؟! ؟! لطفا پس از حدس برای دیدن جواب سوال و نتیجه جالبی که میتواند همیشه به ما کمک کند به قسمت ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 13:21 |
سنگ هاي بزرگ شما كدامند؟
متن حكايتمعلمي با جعبهاي در دست وارد كلاس شد و جعبه را روي ميز گذاشت. بدون هيچ كلمهاي، يك ظرف شيشهاي بزرگ و چند سنگ بزرگ از داخل جعبه برداشت و تا جايي كه ظرف گنجايش داشت سنگ بزرگ داخل ظرف گذاشت. سپس از شاگردان خود پرسيد: آيا اين ظرف پر است؟ همه شاگردان گفتند: بله. سپس معلم مقداري سنگريزه از داخل جعبه برداشت و آنها را به داخل ظرف ريخت و ظرف را به آرامي تكان داد. سنگريزهها در بين مناطق باز بين سنگ هاي بزرگ قرار گرفتند. اين كار را تكرار كرد تا ديگر سنگريزهاي جا نشود. دوباره از شاگردان پرسيد: آيا ظرف پر است؟ شاگردان با تعجب گفتند: بله. دوباره معلم ظرفي از شن را از داخل جعبه بيرون آورد و داخل ظرف شيشه اي ريخت و ماسهها همه جاهاي خالي را پر كردند. معلم يكبار ديگر پرسيد: آيا ظرف پر است؟ و شاگردان يكصدا گفتند: بله. معلم يك بطري آب از داخل جعبه بيرون آورد و روي همه محتويات داخل ظرف شيشهاي خالي كرد و گفت: حالا ظرف پر است. سپس پرسيد: ميدانيد مفهوم اين نمايش چيست؟ و گفت: اين شيشه و محتويات آن نمايي از زندگي شماست. اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت. سنگهاي بزرگ مهمترين چيزها در زندگي شما هستند؛ خدايتان، خانوادهتان، فرزندانتان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان. چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر نباشند ولي اينها باقي بمانند، باز زندگيتان پاي برجا خواهد بود. به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ گاه به آنها دست نخواهيد يافت. اما سنگريزهها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل تحصيل، كار، خانه و ماشين. شنها هم ساير چيزها هستند؛ مسايل خيلي ساده. معلم ادامه داد: اگر با كارهاي كوچك (شن و آب) خود را خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت. اول سنگهاي بزرگ را در نظر داشته باشيد، چيزهايي كه واقعاً برايتان اهميت دارند. شرح حكايتكارها را بايد دسته بندي و اولويت بندي كرد و در زمان مناسب آنها را انجام داد. سنگ هاي بزرگ شما كدامند؟ |+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 11:52 |
نکته
شبی در بیابان مکه پای رفتنم نماند. سر بنهادم و شتربان را گفتم :دست از من بدار. گفت:ای برادر حرم در پیش است و حرامی از پس اگر رفتی بردی و اگر خفتی مردی .
خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت "سعدی" ------------------------------------------------------------------------------------------ تنها مانع موجود در راه رسيدن به خوشبختي اعتقاد شما به وجود مانع است
|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 16:27 |
افسانه نرگس
کيمياگر افسانه ی نرگس را می دانست،جوان زيبايی که هر روز می رفت تا زيبايی خود را در يک درياچه تماشا کند. چنان شيفته خود می شد که روزی به درون درياچه افتاد و غرق شد. در مکانی که از آن جا به آب افتاده بود، گلی روييد که نامش را” نرگس“ نهادند.
برداشت شما از این داستان زیبا چیست؟ |+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 14:12 |
در جستجو تردید نکن
راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و گفت : (( نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .)) مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت . اما ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته است . آن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.)) مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟ در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد . |+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 14:52 |
برنده هيچگاه تسليم نمي شود
روزي از روزها و شبي از شبها، خواهم افتاد و خواهم مُرد. اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم، تا هر چه دورتر بيفتم، تا هر چه ديرتر بيفتم . هر چه ديرتر و دورتر بميرم. نمي خواهم حتي يک گام يا يک لحظه، بيش از آنکه مي توانستم بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم . همين. (دكتر علي شريعتي)
از چرچيل در خواست شد تا در مدرسه ابتدايي که زماني در آن تحصيل مي کرد سخنراني کند. مدير مدرسه به دانش آموزان گفت: متفکر دنياي غرب تا دقايقي ديگر برايتان سخنراني خواهد کرد و به آنها پيشنهاد کرد که قلم و کاغذي به دست گرفته و سخنان او را يادداشت کنند .چرچيل پس از آنکه پشت تريبون قرار گرفت، گفت: (هيچ وقت، هيچ وقت، هيچ وقت، تسليم نشويد) و سپس در جايش نشست. (يک راند ديگر مبارزه کن وقتي پاهايت چنان خسته اند که به زور راه مي روي يک راند ديگر مبارزه کن وقتي بازوهايت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداري يک راند ديگر مبارزه کن . وقتي که چشمانت سياهي مي رود و چنان خسته اي که آرزو مي کني حريف مشتي به چانه ات بزند و کار را تمام کند يک راند ديگر مبارزه کن و به ياد داشته باش مردي که همواره يک راند ديگر مبارزه مي کند هرگز شکست نمي خورد.) برنده هيچگاه تسليم نمي شود وتسليم شونده هيچگاه برنده نمي شود.
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 11:18 |
پیش داوری
شبي در فرودگاه زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود.
او براي گذران وقت به كتابفروشي فرودگاه رفت ، كتابي گرفت و سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست او غرق مطالعه كتاب بود كه ناگاه متوجه شخص كنار دستي اش شد كه بي هيچ شرم و حيايي يكي از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد. زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي مساله را ناديده گرفت و به مطالعه كتاب و خوردن هرازگاهي كلوچه ها ادامه داد. البته در همين حال دزد بي چشم و رو پاكت كلوچه های او را خالي می كرد. زن با گذشت لحظه به لحظه ، بيش از پيش خشمگين ميشد او پيش خود انديشيد اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شك و ترديدي چشمش را كبود كرده بودم و هر چه میخواستم به او جلوی دیگران ...........................
زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه اينچنين آزرده خاطر شده باشد ؛ بهمين خاطر وقتي كه پرواز او را اعلام كردند ، از ته دل نفس راحتي كشيد سپس وسايلش را جمع كرد و بي آنكه حتي نيم نگاهي به دزد بيفكند راه خود را گرفت و رفت . زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جاي گرفت. سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقيمانده را به اتمام برساند . دستش را كه داخل كيفش برد از تعجب كم مانده بود بر جاي خود ميخكوب شود.پاكت كلوچه اش مقابل چشمانش بود !! زن با ياس و نااميدي نالان به خود گفت :پس پاكت كلوچه ها مال آن شخص بوده و من بودم كه از كلوچه هاي او ميخوردم ! ديگر براي عذرخواهي خيلي دير شده بود حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميدكه...............................
|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 9:56 |
بیل گیتس
زندگی نامه بزرگان آی تی
ويليام هنري گيتس سوم مشهور به بيل گيتس (Bill Gates) رئيس و موسس شرکت مايکروسافت می باشد. در حال حاضر مايکروسافت با بيش از چهل هزار کارمند در شصت کشور جهان و با درآمد خالص 25.3 ميليارد دلار در پايان سال مالي 2001 يکي از موفقترين شرکتهاي ايالات متحده امريکا و يکي از راهبران صنعت کامپيوتر بوده است. بيل گيتس در 28 اکتبر سال 1955 در يک خانواده متوسط در شهر سياتل امريکا متولد شد.پدر بيل , ويليام هنري گيتس دوم وکيل دادگستري و يکي از سرشنايان شهر سياتل است و مادر او آموزگار مدرسه و يکي از اعضا هيئت مديره United Way International بود که در امور خيره نيز فعاليت داشت. بيل گيتس در اين خانواده و در کنار دو خواهر خود رشد کرد.گيتس در کودکي بيشتر وقت خود را در کنار مادربزرگ خود..........................
برای مطالعه متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید
![]() ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط رضا در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 13:32 |
سفر دو خط موازی
(برای مطالعه روی ادامه مطلب کلیک کنید)
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:22 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
هفته چهارم مهر 1388هفته اوّل مهر 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته دوم فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته دوم فروردین 1387 هفته دوم اسفند 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته سوم دی 1386 هفته اوّل دی 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 آرشيو موضوعی
داستانهای پنداموزسخنان کوتاه اما عمیق و پر معنی قوانین موفقیت پیش داوری قانون جذب شعر زندگینامه گزیده کتابها پيوندها
قالب های حرفه ای وبلاگابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |