اوج معرفت ما حیرت است،
یعنی عجز از فهمیدن.
به هنگاميكه در آستانه اين راز قرار گیریم؛
تمام وجودمان را تسلیم هستی می کنیم.
و هستی در این حال در صحنه وجود ما هر طورکه خودش دوست دارد عمل می کند،
تمام اعمال، کردار و گفتارمان، احساسی از خداوند می شود.
به شرطیکه برای فهم و درک خودمان اعتباری قایل نشویم،
دچار كبر و غرور نگرديم،
بفهیم که نمی توانیم همه چیز را در کوزه حقیرذهن و عقلمان جای دهیم.
باید چنگمان را بازکنیم،
تا نترسیم و آسوده دل، طی مسیر نماییم.
بياييم
به مانند مادر موسی
موسای زندگی مان را در رود الهی رها کنیم؛
با شادمانی و رغبت.
باید به مرتبه ای از اعتماد برسیم که زندگی مان را در سبدی گذاشته و
در جریان رود خداوند قراردهیم تا سبكبال شويم و سبكبار.
این آسوده دلی منجر به بیداری و روشن شدگی می شود،
سرشار می شویم از وجد و سرور و شادمانی،
تمام حسرتها و غمهایمان، در این آب شسته مي شود.
با سپردن صد در صد خودمان به خدا،
از زمان بیرون رفته و فراتر از آن به زندگی می نگریم.
براي كسي كه در راه خدا قدم بر مي دارد،
هيچ چيز نمي تواند باعث صدمه زدن و حسرتي براي او شود؛
چون تمام اتفاقات زندگي اش، را نشانه اي براي روشن شدنش مي داند.
عاشق شدن يعني رسيدن به كرانه هاي بيداري و بصيرت.
يعني شستن توهم « من »
با بزرگترشدن ظرف پذيرشمان، بصيرت بيشتري در آن ريخته مي شود؛
از حق پر گرديده و واجد تجربه يگانگي و وحدت مي شويم.
|
+| نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 12:4 |