تبليغاتX
قدرت فکر و نگرش
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
هیپنوتيزم - خودهیپنوتيزم - تنفس
هيپنوتيزم
امروز ميخواهم نکاتی را در مورد هيپنوتيزم وروشهای خود هيپنوتيزم
برای شما دوستان توضيح بدهم.
(لطفا تمرينات را در جايی ارام وحتی الامکان کم نور انجام دهيد.)
ابتدا به پشت بر روی زمين دراز بکشيد، چشمان خود را به آرامی ببنديد سپس بدن خود را کاملا
شل و وانهاده کنيد. ( هيچ قسمت از بدن نبايد منقبض و سفت باشد ) ،سپس حواس خود را..............

برای مطالعه متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 0:16 | 
با موفقيت و شادی فاصله ای نداری
نام آنتوني رابينز براي بسياري از ايرانيان، نامي ناآشناست. اما اين شخص در ايالات متحده، كانادا و بسياري از كشورهاي اروپايي داراي شهرت فراوان است. وي كه تا چند سال پيش در گمنامي و فقر مي زيست، توانست در مدت كوتاهي خود را به ثروت موفقيت و شهرت كم نظيري برساند و منشاء خدمات فرهنگي، آموزشي و درماني ارزنده اي گردد. انجام فعاليت هاي روان درماني سريع و مؤثر، رفع انواع مشكلات فكري و رواني نظير ترس هاي واهي و بي دليل، ارائه سخنراني هاي مفيد و مؤثر در شهرهاي گوناگون، اجراي برنامه هاي تلويزيوني، تشكيل اردوي تابستاني آموزنده براي دانش آموزان مدارس، تشكيل سمينارهاي مرتبط و پر طرفدار بمنظور تقويت روحيه و ايجاد انگيزه تلاش و كوشش هاي مثبت و سازنده در افراد و بسياري از فعاليت هاي خيرخواهانه و مردمي ديگر، گوشه اي از كارهاي ثمربخش جواني است كه به تازگي سه دهه از حيات پر بار خود را پشت سر گذاشته است.
آنتوني رابينز در سال 1961 در خانواده اي نسبتاً فقير به دنيا آمد. پس از گرفتن ديپلم متوسطه به كارهاي گوناگون روي آورد، اما توفيق چنداني نيافت. در سن 22 سالگي در آپارتمان 40 متري محقري، زندگي مجردي فقيرانه اي داشت و به گفته خودش، ناچار بود ظرفهاي غذاي خود را در وان حمام بشويد. گذشته از گرفتاريهاي مالي، بر اثر پرخوري و بدخوراكي بيش از يكصد و بيست كيلوگرم وزن داشت، و به علت چاقي، دچار تنبلي، بي حالي و خواب آلودگي شده بود. اما در عين فقر و فلاكت، رؤياها و آرزوهاي جاه طلبانه اي داشت، و در عالم خيال، خود را در قصر زيبايي در ساحل دريا و نزديك جنگل........

برای مطالعه متن کامل زندگی آنتوني رابينز روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 0:2 | 
سفري جالب و اسرارآميز به درون انسان ( مديتيشن )
مديتيشن يعني هيچ كاري انجام ندادن و بي عملي محض در سطح بدن و ذهن كه باعث احساس شادي زايدالوصفي در انسان مي شود. تمركز كردن و فكر كردن نيز نوعي انجام كار است بنابراين هنگام مديتيشن لازم نيست فكر كنيد يا حتي تمركز داشته ب اشد. بي عملي محض حتي براي يك لحظه باعث خواهد شدكه در آرامش كامل به سر ببريد و در اين لحظه مديتيشن تحقق يافته و شما مي توانيد همواره اين وضعيت را تجربه كنيد و تا هر زماني كه مايليد حتي براي تمام بيست و چهار ذساعت در آن حالت بمانيد.
    
مديتيشن به معناي عدم فعاليت و گوشة انزوا اختيار كردن نيست كه در واقع نوعي سفر است كه باعث مي شود زندگي شما حتي با كيفيت و لذت بيشتري همراه شود،‌ در حالي كه شما هيچ گونه وابستگي به آن نداشته و صرفاٌ به عنوان يك مشاهده كننده از دور به اتفاقاتي كه در زندگي تان مي افتد نگاه مي كنيد.
    
پس هنگام انجام كارها نيز مي توان مديتيشن كرد. مثلا وقتي مشغول انجام كارهاي خانه هستيد، ظرف مي شوييد، غذا مي پزيد يا جارو مي كشيد نيز مي توانيد مديتيشن داشته باشيد. فقط كافيست جهت مشاهدة خود را از دنياي بيرون و آن چه در اطراف تان مي گذرد به درون خود تغيير دهيد. ما در طول روز مشغول توجه به هزار و يك چيز در دنياي بيرون از خود هستيم اگر اين توجه را به دنياي بيرون نداشته باشيم ارتباط آگاهي با آن قطع شده درنتيجه در خودش استراحت كرده و آرامش مي يابد. اين كه بخواهيم به جاي توجه به بيرون فقط به درون خود توجه كنيم نياز به آرامش دارد. فرض كنيد شما مشغول تماشاي يك گل هستيد، هم گل وجود دارد و هم شما ولي آيا به نظر شما چيز ديگري هم وجود دارد كه شما از آن غافل مانده ايد؟ بله اين كه شما در حال تماشا كردن يك گل هستيد و شاهدي در درون شما هست كه شما را د رحال تماشا كردن گل مشاهده مي كند. تنها اين نوع مشاهده كردن مديتيشن است.
  
آن چه مشاهده مي كنيد اصلاٌ مهم نيست شما مي توانيد به جاي گل، رودها، درخت ها، ابرها و ماه و يا هر چيز ديگري را تماشا كنيد، اينها هيچ كدام مهم نيست بلكه اين كيفيت مشاهده است كه اهميت دارد.
    علاوه بر اين هر كاري كه ما انجام مي دهيم مثل قدم زدن يا نشستن نيز مي تواند مديتيشن باشد به شرطي كه با آگاهي همراه باشد، يك مشاهدة‌ آگاهانه كه به جاي موضوع مشاهده به خود شما كه مشغول مشاهده هستيد توجه دارد و شما خودتان را در حال قدم زدن و يا در حالت نشستن و يا هر كار ديگري مي بينيد.
|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 23:39 | 
برداشتهاي نادرست از موفقيت
 

برداشتهاي نادرست از موفقيت

 

1-برخي از افراد به دليل تحصيلات و تجربيات اندكي كه دارند نمي توتنند موفق شوند.

 

2-افراد موفق دچار اشتباه نمي شوند.

 

3-براي رسيدن به موفقيت بايستي روزانه 6 ساعت و يا حتي بيشتر كار كنيد.

 

4-اگر قوانين را در جهت منافع خود اجرا كنيد به موفقيت مي رسيد .

 

5-اگر در راه رسيدن به موفقيت از كسي كمك بگيريد اين ديگر موفقيت نيست.

 

6-براي رسيدن به موفقيت بايد خيلي شانس داشته باشيد.

 

7-تنها در صورتي به موفقيت رسيده ايد كه پول بيشتري در بياوريد.

 

8-تنها در صورتي ميتوان گفت كه موفق شده ايد كه همه شما را بشناسند.

 

9-موفقيت هدف است.

 

10-اگر براي يك بار هم كه شده موفق شوم ديگر مشكلي نخواهم داشت.

 

ان ال پي در باره موفقيت چه ميگويد؟

 

در روش ان ال پي ما با عنصر آشنا ميشويم كه شناخت اين سه عنصر سرعتي اعجاب آور به موفقيت ما ميدهد...اين سه عنصر عبارتند از:

 

1-نتيجه وهدف:اول بايد بدانيم كه چه ميخواهيم و چه نتيجه اي را انتظار ميكشيم . اين هدف بايد دقيقا روشن باشدو نقطه مجهولي نداشته باشد.مثلا اين كه من  ميخواهم تا 5 سال ديگر 3 ميليارد تومن پول داشته باشم يا من تا 4 سال ديگر بايد مدرك مهندسي برق بگيرم من تا 7 سال ديگر منزلي در منطقه خوبي از تهران(دقيقا بايد بدانيد كجا)خواهم داشت و از اين قبيل ..شفاف بودن هدف و خواسته ما مسير حركت و رسيدن به موفقيت را سريعتر ميكند ..وقتي آنچه را كه ما ميخواهيم براي خودمان روشن و دقيق باشد تمام نيروهاي خارجي و داخلي به كمك ما  مي آيند تا به هدف نزديك تر شويم ...

 

 

2_تيز حسي:هوشيار باشيد دريچه هاي حواس خود را باز نگه داريد تا آنچه را كه به دست مي آوريد متوجه شويد..اگر ما علائم و نشانه هاي موفقيت را درك نكنيم شايد موفقيت تا نزديكي ما بيايد و ما از اون بيخبر بمانيم پس بايد حواس خودمون رو واسه استقبال از موفقيت آماده و هوشيار نگه داريم..

 

 

3_انعطاف پذيري:انعطاف پذير باشيد .آنقدر در رفتارتان تجديد نظر كنيد تا به خواسته هايتان برسيد..""اگر هميشه كاري را بكنيد كه هميشه كرده ايد هميشه به نتيجه اي مي رسيد كه هميشه گرفته ايد."".اگر كاري كه ميكنيد موثر نيست كار ديگري بكنيد..

 

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 13:17 | 
پرتو الهی
خدا عشق است. " او" به ما عشق می ورزد نه از آن رو که ما انسانهایی شریف و نیک هستیم . عشق خدا به ما علی رغم خطا ها و لغزشهایمان پیوسته جاری است .

عشق خدا ما را به بلندایی می رساند که از آنجا می توانیم خود را چنانکه خداوند ما را نظاره می کند مشاهده کنیم. آنگاه تشخیص می دهیم ما جسم هایی که به خود پوشیده نیستیم. ما حتی ذهنی که می اندیشد نیستیم بلکه پرتویی از موجودیت خداییم.

 هر روز ، روزی تازه و درخشان است . هر صبح ، سر آغازی تازه و با طراوت است. هر طلوع ندا می دهد:(( بادا که جسم، ذهن و روحت ، تازه و شاداب گردد.)) بی تردید برای تجدید و احیای زندگی ، لطف الهی ضروری است. و ما هم باید با آن همیاری کنیم. باید همهء بارهای دیروز را رها کنیم ، و آغازی تازه را در پیش گیریم.

خدایا ! یاریم ده!

و اکنون زیبایی خدا را می بینم

که در همه موجودات عیان است و در گناهکار و قدیس یکسان خود را پدیدار می کند.

ساده و پاک باش .

صدای خدا را در قلبت بشنو. با چشمانی مطهر ، به زندگی نگاه کن . آنگاه خواهی دانست که :

                                              تنها نام خدا کافی ست .

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 15:57 | 
وین دایر
                    چرا در باره ی کارهایی که انجانم نداده ای فکر می کنی و

                        فقط به این دلیل سراغشان نمی روی که قبلاً آنها را انجام

                        نداده ای؟

 * هدفمندی چیزی نیست که آن را جستجو کنی؛ چیزی است که

                        هستی. حقیقت چیزی نیست که در پی اش باشی؛ همین است که

                        زندگی اش می کنی

 * بدی وجود ندارد مگر آنکه تو چنین باوری داشته باشی

 * کالبدت گاراژی است که روحت را در آن پارک می کنی

هدف مند باش چون جاده

  *زندگی اصلاً کسالت بار نیست. اما برخی تصمیم می گیرند کسل

                        باشند... کسالت یکی از گزینه هاست

 * اگر نخواهی در مورد قضاوت هایت وسواس به خرج دهی، در

                        مورد خودت هم وسواس به خرج نخواهی داد و خیلی زود از یاد

                        خواهی برد زندگی ات چقدر ارزشمند است

                        

                                                                                 (وین دایر)

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 2:55 | 
داستان جالب همراه با تحلیل روانشناسی

بگذاريد داستان دختر كوچكي را برايتان بگويم كه در يك كلبه محقر دور از شهر در يك خانواده فقير به دنيا آمده بود زايمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعيف و شكننده اي بود.

همه شك داشتند كه زنده بماند . وقتي 4 ساله شد بيماري ذات الريه و مخملك را با هم گرفت .!

 دكتر ها به او گفتند كه هيچ گاه راه نمي رود، اما مادرش گفت كه او راه مي رود و او حرف مادرش را باور كرد

تركيب خطرناكي كه پاي چپ او را از كار انداخت و طفلک را فلج كرد اما او خوش شانس بود چون مادري داشت كه او را تشويق و دلگرم مي كرد. مادرش به او گفت: «علي رغم مشكلي كه در پايت داري با زندگي ات هر كاري كه بخواهي مي تواني بكني، تنها چيزي كه احتياج داري ايمان ، مداومت در كار ، جرات و يك روح سرسخت و مقاوم است » .

بدين ترتيب در 9 سالگي دختر كوچولو ..........................

 

          برای مطالعه متن کامل داستان و تحلیل روانشناسی روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 2:53 | 
شانس زندگی
 

در زمانهای گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند، خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند؛ بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد؛ حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

با وجود اين هيچكس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت
نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود. كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه در آن يادداشت نوشته بود :

" هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد."

 

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 2:32 | 
تنها منشین
    آمد آمد با دلجویی گفتا با من

                        تنها منشین - برخیز و ببین - گلهای خندان صحرایی را

                        از صحرا دریاب این زیبایی را

                        با گوشه گرفتن درمان نشود غم

                        برخیز و بپا کن شوری تو به عالم

                        تو که عزلت گزیده ای

                        غم دنیا کشیده ای

                        ز طبیعت چه دیده ای تو

                        تو که غمگین نشسته ای

                        زجهان دل گسسته ای

                        به چه مقصد رسیده ای تو

                        آمد آمد با دلجویی گفتا با من

                        تنها منشین - برخیز و ببین - گلهای خندان صحرایی را

                        از صحرا دریاب این زیبایی را

                        زین همه طراوت از چه رو نهان کنی

                        شِکوه تا به کی ز جور این و آن کنی

                        دل غمین به گوشه ای چرا نشسته ای

                        جان من مگر تو عمر جاودان کنی

                        تا کی تو چنین باشی

                        عمری دل غمین باشی

                        گلگشتِ چمن بهتره

                        یا گوشه نشین باشی

                        تا کی باید باشی

                        افسرده در بند دنیا

                        خندان رو شو چون گل

                        تا بینی لبخند دنیا

                        آمد آمد با دلجویی گفتا با من

                        تنها منشین - برخیز و ببین - گلهای خندان صحرایی را

                        از صحرا دریاب این زیبایی را

                                                         (معینی کرمانشاهی)

                       welcome to my blog

 

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 2:27 | 
مقصد مقصود
 

همه ی ما مقصدی داریم. به دقت انجام دادن کاری که در هر

لحظه می دانیم چطور انجامش دهیم، به زندگی های ما شکل می

دهد

رمز استغنا تمرکز نکردن بر چیزهایی است که نداری و تمرکز

کردن بر قدردانی از آنچه هستی و آنچه انجام می دهی است

بیاموز در دنیا باشی اما از دنیا نباشی

بیاموز نادیده بگیری اوضاع بیرون از تو چگونه پیش می رود

و بدان عملکرد خرد برتر، به راستی نا دیدنی است

برای ساختن زندگی ای که دوست داری فرصت کم نیست. فقط

اراده می خواهد

 

(وین دایر)

            اگه اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 12:42 | 
بهای حقیقی

 روزی دهقانی در مزرعه ، لوحی مرمرین یافت که نقش و نگارهای

و آنرا را بر گرفت زیبایی از روزگار باستان بر آن به جا مانده بود . لوح

عتیقه بود.   نزد شخصی برد که شیفته ی آثار باستانی و

هریک پی کار خویش رفتند. مرد ، لوح را به بهای بسیار از دهقان خرید و

 

 دهقان همچنان که به سوی خانه می رفت ، با خود گفت :

" این پول چه نیرو و قدرتی برای من به ارمغان خواهد آورد

 

به راستی شگفت آور است که انسان عاقلی ، برای تکه سنگی بی

جان و بی حرکت ، چنین پولی بپردازد و صخره ای را که هزاران

سال در دل زمین پنهان بوده ، بخرد ! " در همان حال ،

خریدار ، لوح را می نگریست و در دل می اندیشید : " مرحبا

چه لوح زیبایی ، چه نقوش روح افزایی! راستی که به رویایی

آسمانی می ماند که چشم انداز هزاران سال خواب آرام در دل

زمین را در خود نهفته دارد . چگونه ممکن است انسانی ، چنین

" گوهر کمیابی را به ازای مشتی پول بی مقدار ، بفروشد ...؟

    

جبران خلیل جبران

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 12:32 | 
بیندیش
 

 تو را براي آن نيا فريده اند كه هر روز بهتر بخوري و بهتر بپوشي؛

                                                      براي آن آفريده اند كه هر روز بهتر بيند يشي

                                         

                                          

 

 خوب آن است كه پايانش خوب باشد

 

سينه اي كه خالي از ذكر خدا باشد ، چون محكمه اي است كه در آن قاضي وجود ندارد

 

                                         ********************************************************

 

امروز را دریاب که این زندگی است وجوهر حیات درطول مدت کوتاه آن تمامی 

واقععیت های زندگی ما گنجانده شده است   

شکوه جنبش جلوه زیبایی موهبت رشد  

آری دیروز جزخاطره ای بیش نیست

وفردا فقط یک رویاست اما اگر امروز را خوب زندگی کنی  

تمام دیروزهایت به خاطره ای خوش وتمام فرداهایت به رویای امید تبدیل خواهند شد  

بنا براین امروز را خوب دریاب امروز سرآغاز طلوع است  

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 2:45 | 
الهي!
الهي! به حرمت آن نام که تو مي خواني وبه حرمت آن صفت که چناني،

درياب مرا که مي تواني.الهي! عمرخود برباد کردم وبرتن خود بيداد کردم،

گفتي فرمان نکردم، درماندم ودرمان نکردم.الهي! اگر تو خواستي، من آن

خواستم که تو خواستي.الهي! به بهشت وحور چه نازم، مرا ديده اي ده که

از هر نظر بهشتي سازم.

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 1:24 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar